ويدا خانم ويدا خانم ، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

ويدا خانم. شيرين زبون ما

گوشواره

دیروز  غروب ویدایی روی مبل نشسته بود و داشت تی وی نگاه میکرد  و من هم داشتم سی دی رایت میکردم . بهد از چند دقیقه دیدم صدایی از ویدای نمیاد ونوس رو فرستادم دیدم بله ویدایی ساعت 6 غروب روی مبل از خستهگی خوابید . کمی فکر کردم دیدم که فردا که تولد روژان هست و ویدایی رو دعوت کرده و پوش ویدایی هم که خوب شده پس خوب هست که با این بهانه نخ گوشش رو در بیارم . اما دو دل بودم . و ویدایی هم میگفت که مامانی توی خواب گوشواره بنداز برام . من هم با ترس ولرز نخ رو باز کردم ولی چون حساس بود از خواب بیدار شد.  حالا من موندم با یک نخ توی دستم و یک گوشوار به اون یکی دستم این وسط .  و ویدایی هم این طوری . گفتم خدا یا چه کار کنم که اگر این لوس ک...
17 مهر 1393

دختر با اراده من

دیروز صبح توی رختخواب من و ویدایی با هم در مورد سوراخ کردن گوش صحبت کردیم و اینکه ویدایی خیلی گوشوار دوست داره و همش میگفت که شما وونوسی پوشوار دارید و من ندارم   من هم گفتم که شما بزرگ شدی حتما گوشت رو سوراخ میکنم . ولی ویدایی گفت مامانی من (( تحمل )) میکنم . حالا نمیدونم که این کلمه رو از کجا یاد گرفت . بعد از اون هم صبحانه خورد و رفت مهد کودک . ظهر وقت ناهار سر میز غذا گفت که مامان میخواد من رو ببره که گوشم رو سوراخ کنه . من هم خندیدم . وبابایی و ونوسی منتظر بله من بودند که من هم گفتم حالا بزرگ شو .... دیدم ونوسی میخنده که توی حیاط مهد ویدایی بهش گفته امروز میخوام گوشم رو سوراخ کنم و بعد فهمیدم که به بابایی هم توی ماشین همین حرف...
7 مهر 1393

تولدت مبارک

. امروز تولدت هست .عزیزم . تولد 4 سالگیت مبارک . امیدوارم 100 ساله بشی . دیشب سردت بود صبح که از خواب بیدار شدی فین فینی بود ی خدا کنه سرما نخوری . یک کوچولو صبحانه خوردی . بهت گفتم بیا میوه و یا پسته بدم . میگی نه میخوام کیک بخورم . اخه عزیزم تا بعد از ظهر خیلی مونده الان ساعت 11 هست !!!!!!!!!!!! راستی برای تولدت ژل هفت رنگ با ژل رولی و سالاد ماکارونی درست کردم به علاوه ی نوشابه و میوه کیک حتما خوش میگزره . دیروز رفتیم با بابایی و خودت کادو خریدیم .( طلاااااااااااااااااااااااا ) توی مغازه خیلی عاقل بودی بر خلاف همیشه که شیطونی میکردی . روی صندلی مثل خانووووووووووووووووم نشستی . قربونت برم .راستی از ما دسته گل هم خواستی چه دختر با کلاسی &nbs...
18 شهريور 1393

دمپایی کهنه

ویدایی که کوچک بود و خیلی شیطونی میکرد . از صدای وانتهایی که وسایل کهنه ی مردم رو میخریدند خیلی میترسید . چون با بلند گو حرف میزدند و اگر بعد از ظهر نمیخوابید میگفتم که دمپایی کهنه میادا.                     از قضای روزگار توی مغازه ی بابایی یک امبولاس اوردند که درست بشه ویدایی دید که دوستهای بابایی برای شوخی با میکروفون اون صحبت میکنند .  ویدایی هم ترسش ریخت و در روز  در 2 نوبت صبح وعصر میره مغازه و توی اورژانس میشینه و شروع میکنه به صحبت : دمپایی کهنه خریداریم ... بچه ی کهنه خریداریم ..... ونوس کهنه خریداریم ....سلنا کهنه خریداریم ..... خلاصه همه رو کهنه خریداری میکنه .  &nbs...
28 مرداد 1393

حرف های ویدایی

دیشب با ونوسی تی وی نگاه میکردیم . برنامه اشپزی خارجی بود . من و ونوس داشتیم در مورد اینکه خارجی ها چه چیزهایی رو میخورند  و ما نمیخوریم .مثل گوش ماهی و ........ . ویدایی پرید توی حرف ما که من میخام حلزون بخورم . من   ونوسی     . به ویدایی گفتم .: مادر شما فرنی یا کاچی یا سالاد ماکارونی رو چون نرم هستند و به دهانت بچسبه نمیخوری بعدش میایی حلزون میخوری . ...
22 مرداد 1393

سرن

 5شنبه شب رفتیم خونه ی خاله امنه . همراه با باباجون و خاله فرشته و خاله سمانه . شب ساعت 10/5 رسیدیم . ویدایی توی ماشین خاله فرشته نشست . چون میخواست پیش سلنا باشه . و خوب شد که زود خوابش برد . چون میترسیدم که با سلنا شیطونی کنه . شب سردی بود . روز بعد صبح رفتیم با بچه ها قدم زدیم . و خاله سوری هم اومد و جمع دختر ها جمع شد . وبا هم رفتند پیاده روی . اقایون هم صبح رفتند پای یک کوه که اب معدنی داشت و بعد از ظهر هم توی یک رود خونه ی سرد اب تنی کردند. ویدایی و سلنا هم با هم بازی کردند و کمی هم اتیش سوزوندند. بعد از ظهر ویدایی هوس انجیر کرد و عمو علی گفت که میبرمت توی باغ بخوری . حالا ویدایی میرفت و میومد و میگفت من وعمو تصمیم گرفتیم که بریم ...
18 مرداد 1393

دریای چمخاله

هر سال تابستونی یک بار با عزیز و خاله فرشته میریم دریای چمخاله و بچه ها و اقایون شنا میکنندکرد  . ولی ویدایی از اب میترسه و فقط شن بازی میکنه ولی امسال ویدایی شجاع شد و با ما اومد قایق سواری من فکر کردم که توی قایق گریه میکنه اما خیلی خوشحال بود و همش میخندید . ومامانی حسابی ذوق کردم از کارش . و از توی اب اون اقای صاحب قایق یک توپ پیدا کرد که داد به ویدایی وما گفتیم که به تو جایزه داد .  و موقع اومدن که هوا تاریک شده بود و اب دریا هم همش جلو میومد . که زیر انداز ما رو خیس وماپا به فرارگذاشتیم. اما توپ ما رو اب برد و ویدایی میگفت توپم کجاست  و من هم گفتم مامانی : اب اورده رو اب میبرد  ...
2 مرداد 1393